36:53در حین کار در پستوی خونه موجودی رو دیدم که...
5.7K views · 1d ago · 36:53
اون روزا بازار کار ساختمون یه کم کساد شده بود. تا اینکه یه روز یکی از مهندسای آشنا به اسم مهندس کریمی بهم زنگ زد. پشت تلفن گفت: «اوستا حمید، یه کار نون و آبدار برات دارم، ولی کار هر کسی نیست. یه خونه خیلی درندشت و قدیمی تو محله سنگ سیاه شیراز خریدم. میخوام کل گچهای قدیمی و تبله کرده رو بتراشید، دوباره گچ و خاک کنید و از نو سفیدکاری بشه. پولشم نقد نقده و شیرینی تو و بچههات هم محفوظه.













